|
داغت دل شکسته مارا کباب کرد شد اشک سرخ و خانه چشمم خراب کرد ما شمع زاده ایم که سوزیم پای تو ما را هزار بار محرم مذاب کرد روزی که سنگ سهن تورا بوسه می زدم دیدم خدا دعای مرا مستجاب کرد دیوانگی هر شب ما هم حکایتی دارد قربان چشم بنده نوازت صواب کرد شکر خدا که مادر صادات از اضل ما را برای سینه زدن انتخاب کرد آنگاه نام یک یک ما را به گریه گفت ما را برای زیر قدومت طراب کرد
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله درهم است گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم است در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین پرورده ی کنار رسول خدا، حسین کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا در خاک و خون طپیده میدان کربلا گر چشم روزگار به رو زار می گریست خون می گذشت از سر ایوان کربلا نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا از آب هم مضایقه کردندکوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد فریاد العطش ز بیابان کربلا آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی وین خرگه بلند ستون بیستون شدی کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک جان جهانیان همه از تن برون شدی کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست عالم تمام غرقه دریای خون شدی آن انتقام گر نفتادی به روزحشر با این عمل معامله ی دهر چون شدی آل نبی چو دست تظلم برآورند ارکان عرش را به تلاطم درآورند بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند اول صلا به سلسله ی انبیا زدند نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند آن در که جبرئیل امین بود خادمش اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها افروختند و در حسن مجتبی زدند وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود کندند از مدینه و در کربلا زدند وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو فریاد بر در ِ حرم کبریا زدند روح الامین نهاده به زانو سر حجاب تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب از بس شکست ها که به ارکان دین رسید نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید باد آن غبار چون به مزار نبی رساند گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید یکباره جامه در خم گردون به نیل زد چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش از انبیا به حضرت روح الامین رسید کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار تا دامن جلال جهان آفرین رسید هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر دارند شرم کز گنه خلق دم زنند دست عتاب حق به در آید ز آستین چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک آل علی چو شعله ی آتش علم زنند فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند از صاحب حرم چه توقع کنند باز آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار موجی به جنبش آمد و برخاست کوه ابری به بارش آمد وبگریست زار زار گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن گفتی فتاد از حرکت چرخ بیقرار عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر افتاد در گمان که قیامت شدآشکار آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل گشتند بیعماری محمل شتر سوار با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی روحالامین ز روح نبی گشت شرمسار وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد شور و نشور واهمه را در گمان فتاد هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید هرجا که بود طایری از آشیان فتاد شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان بر پیکر شریف امام زمان فتاد بی اختیار نعره ی هذا حسین زود سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول این کشته ی فتاده به هامون حسین توست وین صید دست و پا زده در خون حسین توست این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی دود از زمین رسانده به گردون حسین توست این ماهی فتاده به دریای خون که هست زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست این غرقه محیط شهادت که روی دشت از موج خون او شده گلگون حسین توست این خشک لب فتاده دور از لب فرات کز خون او زمین شده جیحون حسین توست این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست این قالب طپان که چنین مانده بر زمین شاه شهید ناشده مدفون حسین توست چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد کای مونس شکسته دلان حال ماببین ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین اولاد خویش را که شفیعان محشرند در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین نی ورا چو ابر خروشان به کربلا طغیان سیل فتنه و موج بلاببین تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر سرهای سروران همه بر نیزه هاببین آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین آن تن که بود پرورشش در کنار تو غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد خاموش محتشم که دلسنگ آب شد بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز روی زمین به اشک جگرگون کباب شد خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای بر طعنت این بس است که با عترت رسول بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای ای زاده زیاد نکرده است هیچگه نمرود این عمل که تو شداد کرده ای کام یزید داده ای از کشتن حسین بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای بهر خسی که بار درخت شقاوتست درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای ترسم تو را دمی که به محشر برآورند از آتش تو دود به محشردرآورند .::: محتشم کاشانی :::.
«ای خدای عیسی! مگر نه رمز عروج، سبکبالی و سبکباری است، آن را عطایمان کن! ای خدای ایوب! همه چیز جز خیانت، تابآوردنی است، صبرمان را جز در این مسیر بیازمای! ای خدای موسی! فرعونیت منتشر میان خلایق را در نیل تنبه غرق کن و موسای خشیت و خشوع و بندگی را حکمران وجودمان ساز! ای خدای یوسف! برای اینکه دل بر زلیخای وسوسه نسپاریم، به جلوهای از جمال تو محتاجیم. ای خدای ابراهیم! اکنون که بتهای سنگ و چوب تغییر و تکامل یافتهاند و روح و جان گرفتهاند، روح دوستیات را در دست و دل ما زنده کن! ای خدای محمد! تنها چاره جاهلیت آخرالزمان، ظهور حجت خاتم است، در فرجش تعجیل فرما!»[1] «خدایا! در این هرزهبازار قلبها و نگاهها، دل ما را از آن خودت و چشم ما را نگران خودت کن! خدایا! چه کسی میتواند ادعا کند که بیشتر از تو خلایق را دوست دارد؟ اعتماد به دوست داشتن خودت را در ما پدید آور! خدایا! نعمتهای مغفول را با ستاندن یادآوری مکن! خدایا! به که باید گفت جز خودت که هجران محبوب، ریشه طاقتمان را سوزانده و درخت وجودمان را به خشکی نشانده است. خدایا! آنقدر تعابیر دوست داشتن، برای غیر تو مستعمل شده که نمیدانم با کدام واژه بگویم دوستت دارم. خدایا! سر بر دامن که بگذارد دلخستهای که جز تو پناه ندارد؟
اين جا مسجد است، خانه خدا، جايي كه نداي اذان هر صبح و ظهر و شام از آن بر مي خيزد و فضاي شهر را از ياد خدا آكنده مي سازد. در احاديث نقل شده از بزرگان دين همواره بر پر كردن مساجد تأكيد شده اما اين كه اين حديث چه قدر در مساجد شهر و كشور ما محقق شده است جاي بسي تأمل دارد. به راستي در جامعه رنگارنگ امروز با چه شيوه اي مي توان جوانان را جذب مساجد كرد؟ اين مسئله اي است كه بايد كار كارشناسانه در مورد آن صورت گيرد اما آن چه مسلم است با ادامه روند فعلي چندان موفق نخواهيم بود. مساجد ما چه به لحاظ ظاهر و چه از نظر عملكرد هيئت هاي امنا نيازمند تحولي شگرف هستند تا شايدازين پس مساجد شهر ما هم فعال تر از گذشته به حيات سبز خود ادامه دهند. ان شاء ا...
بارالها مرا درياب و به سراغم بيا. در آن زمان که ترس و وحشت از تنهايي بر دلهامان چنگ مي زند، من تنها خودم را با ياد تو آرام مي کنم، خدايا شنيده ام که گفته اي اگر دوستت يک قدم به سويت آيد تو ده قدم به سويش مي روي اما آيا تا به حال با خود فکر کرده اي که گاهي انسان ها اين قدر حقير مي شوند که برای برداشتن يک قدم شايد تمام عمر خويش را در تکاپو باشند ولي باز هم عاجزند از قدم برداشتن. شاخه گل رزي را از زمين چيدم ناگاه خارش به دستم نشست اما باز هم رهايش نکردم، گل قشنگ است اما باز هم به قدر خود بدي دارد پس چگونه انسان اينقدر جاهل شده که نمي تواند تو را که تماماْ خوبي هستي انتخاب کند چرا خدايا مگر هميشه انسان طالبه زيبايي نيست آخر از تو زيباتر نميشناسم خدايا من با تمام زشتي هايم از تو سخن مي گويم تو به من رخصت صحبت داده اي در حالي که هيچ زيبايان به نازيبايان رخصت نمي دهند، گل رز به آتش اجازه خودنمايي نمي دهد و قرمزي آن را خجل مي کند آتش به آب، و باد به آتش.
خدایا ! دلم باز امشب گرفته بیا تا کمی با تو صحبت کنم بیا تا دل کوچکم را خدایا فقط با تو قسمت کنم خدایا ! بیا پشت آن پنجره که وا می شود رو بسوی دلم بیا پرده ها را کناری بزن که نورت بتابد به روی دلم خدایا ! کمک کن که من نردبانی بسازم و با آن بیایم به شهر فرشته همان شهر دوری که بر سر در آن کسی اسم رمز شما را نوشته خدایا ! کمک کن که پروانه شعر من جان بگیرد کمی هم به فکر دلم باش........مبادا بمیرد خدایا ! دلم را که هر شب نفس میکشد در هوایت اگر چه شکسته شبی می فرستم برایت.
"عرفان نظر آهاری"
کوله بارم اگرچه از توشه راه تهی است ، انباشته از توکل که هست . اگر چه از پنجه های وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است . اگر چه دستم از آنچه کرده است می لرزد واگر چه موریانه های بیم ، استواری پاهایم را سست کرده است ، دلم امید وار رحمت توست وخاطرم جمع لطف تو. اگر چه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزدیک می کند ، آفتاب اطمینان به تو هنوز در آسمان وجودم می درخشد . اگر خواب سرد زمستانی گناه دلم را به انجماد کشیده است ، نسیم بهاری اعتماد به لطف تو درآوندهای دلم هیجان تازه آفریده است . اگر دانه وجودم در زیر خاکهای غفلت ونسیان ، در اشتیاق دیدار خورشید تو ،شکفتن را از یاد برده است شناسایی سبزینه فطرتی که تو در وجود نهاده ای سر می شکفد ودر اشتیاق تو رشد می کند . اگر گناه وغفلت ، استعداد لقای تو را در وجودم به خواب برده است ، عرفان کرامت وبخششت هر لحظه بر دیواره تن خسته ام آونگ می شود . اگر گناه و طغیان وعصیان من هر لحظه میان من وتو حصار می شود نسیم مژده غفران تو از ورای این حصار در من روح تازه می دمد ودر شریان گناه ، خون امید به بخشش می دواند . خدایا! اگر معصیت من ، میان من و تو حجاب می شود ، اعتقاد به کرم تو پرده می دراند ودیوار می شکند. خدایا! در زیر بار سنگین گناه ، دلخوشیم به دستهای مهربان توست . به پاکی وتنزه زیبایی وجمالت وروشنایی مقدس ذاتت از تو می خواهم وبا تمام وجود رگه های عاطفی لطفت را بهانه می کنم وشاخه های پر مهر ت را می تکانم که قله ای را که با قلم گمان در صفحه ذهن از بخشش وکرامت تو تصویر کرده ام عینیت وتحقق ببخشی . وپرنده زیبای انعام تو را که با دستهای رویا به بغل گرفته ام وجود خارجی ببخشی واین همه راه را که در جاده آرزوها به تو نزدیک گشته ام بازم مگردانی وبالهای آرزوی مرا در آسمان آبی رحمتت مسوزانی واز چشم خیال که تا بحال به تو می نگریسته ام نگهی به بصیرت دل بزنی ُ. ومن اینک درخت وجودخویش را در مسیر نسیم روح افزای تو قرارداده ام ودهان تشنه گلبرگهای وجود را رو به باران تو گشوده ام . خدایا! کودک دلم هراسناک وبیم زده ، از آتش شعله ور خشم تو و هیمه های خویش به دامن تو می گریزد ، از تو ، به تو پناه می برم . خدا! و هنوز بهترین گل بوستان تو را می طلبد و بهترین میوه رحمت تو را آرزو می کند. وزلالترین چشمه لطف ترا له له می زند و بر زمین بخششهای تو ، پای اعتماد می کوبد ونگاه توجه آمیز وعناب آکنده ترا امید می بندد. خدایا! تو که درخت فضل را رویانده ای ، به میوه بنشان .تو که کرم را بنا نهاده ای ، به اتمام رسان . تو که دانه لطف کاشته ای ، آبیاری کن . درون تیره ای دارم زخاطره های نفسانی به سینه مطلعی از روزن نور و ضیا بگشا خدایا! آنچه را بر من بخشیده ای باز پس مگیر. نعمتهای تو را نه فقط قدر نمی دانم وسپاس نمی گذارم که حتی نمی شناسم . من استحخقاق اینهمه کرم ندارم ، اما تو که از ازل به استحقاق ننگریسته ای ، ما را برای این همه که تو بخشیده ای چه حقی بر تو بوده است ؟ خدایا! پرده صبر وحکمت را بر انبوه گناهانم همچنان گسترده دار. خدایا! نکند پرده ای را که خود کشیده ای پاره کنی ، طشتی را که خود مخفی کرده ای از بام بیفکنی ورازی را که خود نهان داشته ای برملا کنی . خدایا! قبل از آنکه طوفان خشم تو حجاب از گناهان من کنار زند تو خود همه را ببخش . خدایا! برای آنکه نزد تو آیم در جستجوی شفیعی بودم ، واسطه ای می جستم تا مرا به حضورت بپذیری ، میانجی طلب می کردم تا مرا از درت نرانی . وخدایا! مهربانتر از تو نیافتم . چه کس این گناه مجسم را در پیش تو میانجگری خواهد کرد ؟! چه کس این عصیان محض را واسطه خواهد شد ؟ چه کس شفاعت نافرمانی یک عمر خواهد کرد؟! از خوان تو با نعیم تر چیست وز حضرت تو تو کریم تر کیست . خدایا! برای آمدن به نزد تو هم تو را شفیع قرار می دهم . خدایا! تو میانجگری مرا در نزد خویش بکن . خدایا! از آفتاب تو به سایه تو پناه می برم . خدایا! من بال طمع ، متواضعانه بر پای احسان تو پهن کرده ام . خدایا! این دل خسته پای رغبت به سوی تو می دواند واین دست شکسته جبر تو طلب می کند واین قامت به کمان نشسته توان از تو می جوید. خدایا! این زبان چون لایه های کویر ترک خورده گناه زلالی باران رحمت تو را له له می زند. واین برگهای پژمرده دل خنکای نسیم رضایت تو را آرزو می کند . خدایا! کبوتر دل به یاد گردش به دور بارگاه تو می تپد . خدایا! این جان در اشتیاق روی تو می سوزد . خدایا! این چشم بهانه تو را می گیرد واشک می ریزد . خدایا! این ریه ها به شوق تو تنفس می کنند. خدایا! سینه در هجران تو آتش گرفته است . خدایا! این پنجه ها در طلب چشمه بی انقطاع تو به خاک می روند. خدایا! خون رگها به جستجوی تو در گردش است . خدایا! با من آن کن که تو شایسته آنی از آمرزش و بخشش ورحمت و نه آنکه من سزاوار آنم از عذاب ومجازات ونقمت ، بحق رحمتت ای هر چه جوی لطف از چشمه جود تو . منبع : صحیفه سجادیه امام سجاد (ع)
عمری گذشت دیده به راه تو دوختیم کامی نیافتیم در این رهگذار عمر عمری که بی تو درگذرد عمر نیست بی خدمت تو بار گرانیست بار عمر
|
About![]()
Home
|